ناشئ اكبر ( مترجم : على رضا ايمانى )

154

مسائل الامامة ومقتطفات من الكتاب الاوسط ( فرقه هاى اسلامى و مسأله امامت ) ( فارسي )

160 . نظّام مىگويد : اگر انسان فقط همين جسم باشد ، اين جسم گاهى با بعضى از اعضاى خود ، گناهى [ مثل دزدى ] مرتكب مىشود و به خاطر همان ، آن عضو قطع مىشود ، سپس [ بقيّهء اعضاى بدن ] اطاعت فرمان خدا مىكنند . در اين صورت لازم است بگوييم كه قسمتى از وجود انسان در آتش و قسمتى در بهشت باشد ! 161 . او براى اثبات وجود نفس مىگويد : ما تمامى اين حواس را با يكديگر متفاوت مىيابيم ، ولى هيچ‌يك از آنها ، بيش از يك چيز را درك نمىكند ، از طرفى ما در بدن انسان ، عضو معيّنى را نمىبينيم كه كسى بتواند مدّعى شود كه تمامى حواس ، در آن وجود دارد يا صورت تمامى محسوسات ، تنها در آن قوام مىيابد . ولى يك نيروى تميزدهنده وجود دارد كه ادراك تمامى حواس در آن جمع شده و او آنها را از يكديگر متمايز مىسازد و كاركرد ضرورى هرحسّى را مىداند . اين علم و نيروى مميّز نمىتواند يكى از اعضا و اجزاى جسم باشد ، ازاين‌رو نتيجه مىگيريم كه از مقوله‌اى ديگر است . عبد اللّه مىگويد : براى اثبات اين حقيقت ، هيچ بيانى محكم‌تر از اين استدلال سراغ ندارم . 162 . عبد اللّه مىافزايد : گاه ملاحظه مىكنيم كه چيزى رنگش تغيير مىكند ، يا بوى آن يا صدا و يا نوع لمس آن عوض مىشود ، ولى هيچ‌كس نمىتواند ادّعا كند كه آن چيز از بين رفته و چيز ديگرى به جايش ايجاد شده است . درست مانند خرمايى نارسيده كه اكنون رسيده است ، اما هيچ‌يك از ويژگىهاى دورهء نارسى آن باقى نمانده است . اگر حقيقت يك جسم همين ويژگىهايى باشد كه يادآور شديم ، بايد بگوييم كه جسم از ميان رفته است ، چون تمامى آن صفات زايل گرديده است ؛ وانگهى اگر هركدام از اين خصوصيّات ، جسمى مىبودند ، هريك به تنهايى مىتوانست باقى بماند . و اگر [ ادّعا شود كه ] لطافت اين صفات مانع از آن مىشود كه هريك به تنهايى جاى جسم را بگيرد ، در اين صورت بايستى بتوان تصور كرد كه از ميان اين